تبلیغات
ولاردشت: گیاهان دارویی، پزشکان بی زبان - حکایت مرد خسیس و همسایه فقیر

حکایت مرد خسیس و همسایه فقیر

دوشنبه 28 مهر 1393 07:03 ب.ظ

نویسنده : احمد قزوینی
ارسال شده در: اندرزهای حکیمانه ،



http://www.ksoe.ch/fachschaften/spanisch/quijote.jpg

میرزا جبار،یك خانه‌ی خیلی بزرگ و مجلل داشت.او یك شب كه برای هواخوری به حیاط بزرگ خانه‌اش آمده بود، از داخل حیاط همسایه،صدایی شنید.صدای «آقا كوچیكه»،همسایه‌اش بود.آقا كوچیكه داشت با خدا حرف می‌زد و می‌گفت:
ـ خدایا خواهش می‌كنم هزار تا سكه‌ی طلا به من برسان كه خیلی لازم دارم… می‌پرسی چرا هزارتا؟ خب برایت می‌گویم! من ساعت‌ها و روزها نشسته‌ام و حساب و كتاب كرده‌ام و فهمیدم كه برای حل مشكلات زندگی‌ام درست به اندازه‌ی هزار تا سكه احتیاج دارم.یعنی خدا جون،خودمانی‌تر بگویم،حتی اگر نهصد و نود نه تا هم سكه بدهی،قبول نمی‌كنم چون كارم لنگ می‌ماند… فقط هزارتا،اگرحتی یكی هم كم باشد پس می‌فرستم!
میرزا جبار،مرد خسیس و بسیارحقه‌بازی بود.او وقتی كه این حرف‌ها را شنید،لبخند شیطنت‌آمیزی زد و با خودش گفت:
ـ خیلی وقت است كه یك تفریح درست و حسابی نكرده‌ام!الان بهترین موقع است. باید كمی سر به سراین همسایه‌ی بی‌پولم بگذارم و حسابی بخندم.بعد،میرزا جبار، 999 سكه‌ى طلا را در كیسه‌ای گذاشت و رفت پشت‌بام و از روشنایی سقف خانه‌ی، آقا كوچیكه آن را آرام با طناب پایین فرستاد؛ به این امید كه آقا كوچیكه سكه‌ها را خواهد شمرد و طبق حرفی كه زده بود، وقتی كه ببیند یك سكه كم است،آن را پس خواهد فرستاد.آقا كوچیكه توی سایه روشن خانه،ناگهان چشمش به كیسه‌ی سفیدی افتاد كه درفضای اتاق آرام چرخ می‌زد.ازجا پرید و كیسه راتوی هوا قاپید!رفت یك گوشه نشست و آرام‌آرام شروع به شمردن سكه‌ها كرد.میرزا جبار هم از آن بالا حركات او را زیر نظر داشت و در دلش به سادگی او می‌خندید.آقا كوچیكه وقتی كه سكه‌ها را شمرد با خودش گفت: «ای بابا! خداجون؟ من كه گفتم اگرحتی یك سكه هم كم باشد،قبول نمی‌كنم! حالا مجبورم سكه‌ها را پس بفرستم!»میرزا جبار، از آن بالا منتظر بود كه آقا كوچیكه سكه‌ها را دوباره درون كیسه بریزد و او كیسه را بالا بكشد، اما ناگهان در چشمان گرد شده‌ی میرزا جبار، آقا كوچیكه فكری كرد و گفت:
ـ عیبی ندارد خدا جون! فدای تو بشوم كه این قدرخوبی.باشد،همین نهصد و نود و نه تا سكه را قبول می‌كنم. اما به شرطی كه آن یكی را هم بعداً به من برسانی! میرزا جبار، با شنیدن این حرف نزدیك بود از ناراحتی، سكته كند. با سرعت از پشت بام پایین رفت و جلو در خانه‌ی آقا كوچیكه دوید و كیسه‌ی طلاهایش را از او طلب كرد. آقا كوچیكه كه از اول، متوجه ماجرای كیسه‌ی سكه‌ها بود به میرزا جبار گفت:«مرد حسابی! من این سكه‌ها را از خدا خواستم و او هم به من رساند. حالا تو این وسط چه می‌خواهی؟» میرزا جبار فریاد زد: «مرد حسابی خودتی! من برای این كه با تو شوخی كرده باشم این كار را كردم. زود باش سكه‌هایم را پس بده!» آقا كوچیكه گفت: «مگر من با تو شوخی دارم؟ برو با شوهر عمه‌ات شوخی كن! حالا هم زودتر برو كه می‌خواهم بروم از رادیو، گزارش فوتبال منچستر یونایتد و رئال مادرید را ببینم.آخه می‌دانی كه من تلویزیون ندارم و مجبورم از رادیو فوتبال را گوش كنم. البته فردا با این سكه‌ها یك تلویزیون خوب هم خواهم خرید. از همین‌هایی كه جدید آمده و گمانم تماشای فوتبال در آن حسابی حال می‌دهد…»
میرزا جبار نزدیك بود از شدت خشم منفجر شود. از طرفی می‌دانست كه به این سادگی‌ها هم نمی‌تواند سكه‌هایش را از آقا كوچیكه پس بگیرد. این بود كه گفت: «اصلاً بیا برویم پیش قاضی كه او بین ما حكم كند!»
آقا كوچیكه فكری كرد و گفت: «چی؟ با این لباس پاره بیایم پیش قاضی؟ زشت نیست؟»
میرزا جبار گفت: «می‌گویی چه خاكی بر سرم بریزم؟»
آقا كوچیكه گفت: «تو كه این همه اسب و قاطر در خانه داری؟» میرزا جبار فریاد زد: «دارم كه دارم! به درك كه دارم!به تو چه؟»
آقا كوچیكه گفت: «داد نزن. برو خانه، یك دست لباس شیك برایم بیاور، یكی از آن اسب‌های زیبایت را هم بده من سوار شوم و با هم نزد قاضی برویم!پیاده كه نمی‌توانم بیایم…»
میرزا جبار چاره‌ای جز قبول شرط آقا كوچیكه نداشت. رفت و لباس را آورد. آقا كوچیكه گفت: «یك شرط كوچك دیگر هم دارم!»
ـ دیگر چه شرطی؟
آقا كوچیكه گفت:«من شام نخورده‌ام. قول بده كه سر راه یك پیتزا هم برایم بخری تا بخورم كه الان چند سال است لب به پیتزا نزده‌ام!»
میرزا جبار گفت: «قبول است! » و در دلش گفت: «مردك احمق. بگذار خرم از پل رد شود و سكه‌هایم را از تو بگیرم. آن وقت می‌دانم، چه بلایی بر سرت بیاورم.» خلاصه آنها رفتند و جلو خانه‌ی قاضی رسیدند. میرزا جبار كل ماجرا را شرح داد. آقا كوچیكه آرام و با حوصله گفت:
ـ جناب قاضی، این مرد آدم شیاد و درو غگویی است. اگر جانش هم در بیاید، حاضر نیست یك ریال به كسی كمك كند. حالا توی این اوضاع و احوال گرانی سكه و ارز بیاید نهصد و نود و نه سكه به من بدهد؟! اگرخیلی به او رو بدهید حتماً خواهد گفت این اسبی هم كه من بر آن سوار هستم مال اوست!»
میرزا جبارفریاد زد: «معلوم است كه مال من است!»
آقا كوچیكه گفت:«عرض نكردم جناب قاضی؟ این مردك پاك دیوانه است. آدم طمع‌كاری است.اگر ذره‌ای به او حق بدهید حتماً خواهد گفت كه این لباس‌های زیبایی كه من بر تن دارم هم مال اوست!»
میرزا جباربا خشم فریاد زد:«معلوم است كه مال من است!پس مال كیست؟» قاضی با شنیدن این حرف ها به سر میرزا جبار فریاد كشید:«كه تو خجالت نمی‌شی به چنین مرد محترمی تهمت می‌زنی؟»
آقا كوچیكه آرام سوار بر اسب شد و به خانه‌اش برگشت و برای این كه بی‌خودی این قصه‌ی ما مثل بعضی از سریال‌های تلویزیون كش پیدا نكند، چند روز بعد كه حسابی حال میرزا جبار جا آمد، پیش او رفت و لباس‌ها و اسب و سكه‌هایش را به او پس داد و گفت: «وگفت حیف دلم به حالت سوخت وگرنه آنقدر این ماجرا را كش می‌دادم كه 999 قسمت شود!حالا بیا و وسایلت را بگیر كه الهی كوفتت شود. تا تو باشی كه دیگر هوس اذیت كردن همسایه‌ات به سرت نزند و … خلاصه ازاین حرف ها …





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 مهر 1393 07:20 ب.ظ